در گفت و گو با عضو هیئت علمی دانشگاه قم مطرح شد:
درسهایی که از شمس تبریزی میتوان آموخت
یک عضو هیئت علمی دانشگاه قم گفت: شمس تبریزی، عارفی که سخنانش بیشتر در مقالات گرد آمده و از زبان مولانا به ما رسیده؛ برای انسان امروز پیامهایی دارد، از اعتراض به انباشت صرف اطلاعات و تأکید بر بینش در برابر دانش، تا هنر خوب شنیدن و مخالفت با زندگی از سر عادت.
به گزارش واحد خبر روابط عمومی دانشگاه قم، در تقویم جمهوری اسلامی ایران، هفتم مهرماه، روز بزرگداشت شمس تبریزی نامگذاری شده است. شمس تبریزی، فراتر از پیوند عمیق و تأثیرگذاری که با مولانا داشت، در سخنان و آموزههای خود نکاتی را مطرح کرده است که همچنان میتواند موضوع تأمل و بازخوانی قرار گیرد.
از این منظر، بزرگداشت چنین شخصیتهایی صرفاً فرصتی برای یادکرد نام و زندگی آنان نیست، بلکه میتواند زمینهای برای شناخت دقیقتر اندیشهها و بررسی نسبت این میراث فکری با نیازهای انسان امروز فراهم کند.
به همین مناسبت و با هدف بررسی جایگاه بزرگداشت مفاخر فرهنگی و نیز بازخوانی برخی از آموزههای شمس تبریزی برای انسان معاصر، با دکتر محمدرضا موحدی پژوهشگر متون ادبی و عضو هیئت علمی دانشگاه قم به گفتوگو پرداختیم که مشروح آنرا در ادامه میخوانیم:
بزرگداشت مفاخر علمی و فرهنگی چگونه میتواند نسل امروز را با میراث فکری و ادبی گذشته پیوند دهد و به تقویت هویت ایرانی کمک کند؟
این بزرگداشتها، فارغ از اینکه به کدام شخصیت علمی یا فرهنگی اختصاص داشته باشند، بهطور کلی میتوانند دارای وجوه مثبت و همچنین وجوه منفی باشند. طبیعتاً میتوان از زوایای گوناگون به این تأثیرگذاریها نگریست.
آنچه اکنون به ذهن میرسد این است که در بخش وجوه مثبت، یکی از مهمترین کارکردهایی که این بزرگداشتها میتواند یا باید داشته باشد، ایجاد حس تداوم فرهنگی و تاریخی در نسل امروز است؛ نسلی که چه بسا اطلاع چندانی از آن شخصیتها و بزرگان علمی و فرهنگی ندارد. جوان امروزی باید احساس کند ادامه همان اندیشههایی است که از ابوریحان بیرونی، ابنسینا و خوارزمی آغاز میشود و به عارفانی چون غزالی، سنایی، عطار و مولانا میرسد و تا نزدیک به روزگار ما ادامه مییابد.
نسل امروز باید درک کند که ما ادامه همان سنت طولانی ادبی و فرهنگی هستیم؛ همان سنتی که پدران ما نیز ادامهدهنده آن بودند و ما نیز همان مسیر را پی میگیریم. این احساس، به ما حس غرور، ماندگاری، پویایی و ریشهدار بودن میبخشد؛ اینکه ما نهالی نوپا نیستیم که تنها ۱۰۰ یا ۲۰۰ سال به میدان آمده باشد، بلکه صدها سال، حتی هزاران سال است که از این پشتوانه فکری و فرهنگی برخورداریم و من امروز ادامه من دیروز و بزرگان پیشین است. بزرگداشتها میتوانند در وهله نخست این حس را در ما زنده کنند.
افزون بر این، چنین بزرگداشتهایی میتوانند ما را از محدود ماندن به تکرار یک نام مثلاً حکیم ابوالقاسم فردوسی یا فلان شاعر و نویسنده و صرف مباهات به آن، یک گام فراتر ببرند و از نام و نشان و زندگینامهگویی صرف، ما را به معنای وجودی آن شخصیت و اندیشه او رهنمون شوند. یعنی از پرسش «او کی بود؟» به پرسش «او چه گفت و چه اندیشهای برای ما دارد؟» برسیم و تنها به این مباهات نکنیم که او یکی از مفاخر بزرگ کشور ماست، بلکه بپرسیم او برای انسان امروز چه دارد و چگونه میتوان حرف کهنه او را نو کرد. به این ترتیب، بزرگداشتها میتوانند بهانهای برای گذار از نام صرف به پیام و اندیشه باشند.
همچنین، یکی دیگر از فواید و نکات مثبت این بزرگداشتها میتواند فراهم کردن زمینهای برای بهروزرسانی پیامها باشد. بیتردید، این عارف، شاعر، اندیشمند یا حکیم در قرن پنجم یا ششم میزیسته و طبیعی است که عبارت او ممکن است برای ما کهنه به نظر برسد؛ بهویژه آنکه گاه زبان او حتی فارسی نیست و بسیاری از بزرگان و اندیشمندان ایرانی، کتابهای بسیار مهم خود را به عربی نوشتهاند، زیرا عربی در آن روزگار عملاً زبان بینالمللی جهان اسلام بوده است. ایرانی است، اما به عربی نوشته است.
امروز ایرانی معاصر شاید دیگر نتواند از آن پیام با همان شکل، حرمت و قالب بهره ببرد. بنابراین، بزرگداشتها میتوانند بهانهای باشند برای اینکه آن پیام را برای انسان امروز و معاصر، به زبان امروز و با ادبیات امروزی بازگردانیم و تکرار کنیم و به جهانیان نیز بفهمانیم که ما، بهعنوان مای فرهنگی، این بنیاد فرهنگی و کشور فرهنگی، حرف برای گفتن داشتهایم و داریم.
از دیگر وجوه مثبتی که میتوان برای تأثیرگذاری این بزرگداشتها برشمرد، پیوند دادن ما با زبان و ادب فارسی است.
هویت ایرانی مفهومی بسیار ضروری، اما در عین حال انتزاعی است و گاه جوان ایرانی نمیتواند ارتباط چندانی با آن برقرار کند. اما هنگامی که غزلی از مولانا را با صدای خوانندهای میشنود یا حکایتی از سعدی و غزلی از حافظ میبیند و با آن غزل همنوایی میکند، یا سخن قصاری از شمس در جایی میشنود یا میخواند، همین عبارت شیرین فارسی میتواند هویت فرهنگی را به شکلی ملموس، نه با آن مفهوم انتزاعی، برای جوان ایرانی قابل تجربه کند.
بنابراین، بزرگداشتها واسطهای میان میراث ادبی گذشته ما، زبان ادبی و زبان توانمند فارسی گذشتگان و نسل امروز هستند.
اینها مواردی بود که در نگاه مثبت به این بزرگداشتها میتوان برشمرد و بر آنها بسیار میتوان افزود. اما همانند هر پدیده دیگری، این بزرگداشتها میتوانند وجوه منفی نیز داشته باشند.
با توجه به اینکه بیان کردید که این بزرگداشتها وجوه منفی نیز دارند، درخصوص مهمترین آسیبهایی که ممکن است در برگزاری بزرگداشت مفاخر فرهنگی و علمی کشور ایجاد شود، بفرمایید؟
یکی از مسائلی که متأسفانه ممکن است در چنین بزرگداشتهایی دامنگیر ما شود، این است که به نام بسنده کنیم؛ یعنی شخصیتها به مناسبتهای تقویمی فروکاسته شوند و ما با برگزاری یک مراسم در یک روز مشخص، خیال خود را آسوده کنیم، بهطور نمونه هشتم مهر روز مولاناست و انرژی خود را صرف همان مناسبت کنیم.
اگر بنا باشد بزرگداشت مفاخر فرهنگی تنها به برگزاری چند سخنرانی و همایش در دانشگاه، شهرداری یا نهادی دیگر محدود شود، گویی تنها مسئولیتی فرهنگی را که در آن روز خاص بر دوش ما نهاده شده، از سر خود باز کرده و کار را تمامشده میپنداریم. این یعنی منحصر کردن نامهایی چون حافظ، مولانا، سعدی، غزالی و ابنسینا به یک روز، بهجای آنکه در تمام روزهای سال این نامها تکرار شوند و از آموختههایشان بهره بگیریم.
برعکس، ما این بزرگان را به یک روز اختصاص میدهیم و در همان روز نیز به کلیشهها بسنده میکنیم. این بزرگترین زیان است که بهجای تعمیم، به اختصاص و تقلیل روی آوردهایم.
نکته منفی دیگری که گاه در چنین مواردی پیش میآید این است که چون سخنران دعوت شده و موظف است درباره آن شخصیت سخن بگوید، گاهی مطلب خاصی برای گفتن ندارد؛ از اینرو آن شخصیت را چنان بزرگ میکند و چنان به آسمانها میبرد که از ما و نسل امروز فاصله میگیرد. او را آسمانی و مقدسگونه میکند، تا جایی که دیگر بهعنوان الگویی برای جوان ایرانی، دانشجوی ایرانی، یا کسی که در پی تقویت هویت ایرانی خویش است، قابل استفاده نیست. این آفتی بسیار بزرگ در برخی از این بزرگداشتهاست، اینکه ما شخصیت خود را یاد میکنیم، بهجای آنکه کاملاً واقعگرایانه اندیشههای او را و حتی نقدهای موجود را مطرح کنیم.
اگر به شیوه زندگی اخلاقی این عالم که مربوط به روزگار خودش بوده بپردازیم، باید بدون هیچ سانسور و اغماضی هم عظمتش را بگوییم و هم نقدهایش را مطرح کنیم. اینگونه نباید بهنمایش بگذاریم که آن شخصیتها را یکسره پذیرفتهایم و مرید آن مراد شدهایم؛ دوره مرید و مرادی بهشدت گذشته است.
بهویژه اگر این مراسم چهرهای مذهبی و نه ملی را بزرگ بدارد، دشواری دوچندان میشود. ما در دورهای به سر میبریم که تقدسزدایی قرنهاست در جهان رواج یافته است، نه تقدسزایی.
اما متأسفانه در فرهنگ ما این استعداد وجود دارد که تقدسزایی شود. این نیز یکی از آفاتی است که ممکن است در بزرگداشتها رخ دهد، اینکه بهجای آنکه به بزرگداشت یک شخصیت یاری رساند، به ایستایی و توقف ما و شاید حتی به مبهوت شدن ما نسبت به آن شخصیت میانجامد؛ شخصیتی که دیگر نمیتواند برای ما الگو باشد. این جنبههای مثبت و منفی، بهویژه جنبههای منفی، آن چیزی است که به نظر بنده در این بزرگداشتها دیده میشود.
با توجه به آموزههای شمس تبریزی چه پیامهایی میتوان برای انسان امروزی استخراج کرد؟
براساس آنچه از شمس به ما رسیده است که بیشتر در مقالات او گرد آمده و سپس از زبان مولانا، پس از هضم و درک عمیق، به شکلی دیگر به ما منتقل شده است، میتوان از هر عبارت او یک سرفصل آموزشی استخراج و ارائه کرد. در اینجا به برخی از این موارد اشاره میکنم.
یکی از آموزههایی که انسان معاصر میتواند از شمس دریافت کند این است که زیاد دانستن لزوماً به معنای بیشتر فهمیدن نیست. این مطلب را از کجا استخراج میکنیم؟ شمس جملهای درخشان دارد که در مقالات آمده است: «هر که فاضلتر، دورتر از مقصود؛ هرچند فکرش قامزتر، دورتر است. این کار دل است، کار پیشانی نیست.»
این یک خط است، اما کاملاً روشن است که چه میگوید. این وضعیت انسان معاصر را توصیف میکند که دچار انباشت اطلاعات شده و دانش او بسیار افزایش یافته است. شمس میگوید چنین نیست که هر کس فاضلتر است و اطلاعات بیشتری جمع کرده، الزاماً بینش بیشتری نیز دارد. این دو به هم مرتبط نیستند. ممکن است کسی دانش فراوانی کسب کند، اما درک درستی نداشته باشد. یعنی همان وضعیتی که اشاره کردم، انسانی با انباشت اطلاعات، مدارک متعدد، تخصص و دادههای فراوان، اما بیبهره از بینش و باوری که باید داشته باشد.
شمس به هیچ وجه نمیگوید نباید دانش کسب کرد، نمیگوید نباید تخصص اندوخت؛ بلکه میگوید ذهن انسان آنقدر پیچیده است که فهم حقیقی از اشیا، خود انسان، خداوند و طبیعت، علاوه بر دانش، به بینشی نیاز دارد.
به زبان امروز، او به انباشت صرف اطلاعات در ذهن اعتراض میکند و میگوید انسان فقط این نیست. این حرف را به مولانا نیز تزریق کرده و تعلیم داده است. این یکی از آموزههایی است که از شمس میتوان آموخت.
همچنین در بسیاری از عبارات شمس، جملههای قصار و کوتاه و بسیار ظریفی دیده میشود. به این عبارت توجه کنید: «هنوز ما را اهلیت نیست؛ کاشکی اهلیت شنودن بودی.» سپس ادامه میدهد که «تمام گفتن میباید و تمام شنودن.» او درباره شنیدن و گفتن، یک تقابل برقرار میکند و نظر دارد که شنیدن نیز همچون گفتن یک هنر است، بلکه خوب شنیدن برتر از گفتن است. تأکید او بر خوب شنیدن است.
اگر بخواهم آموزهای تازه برای انسان امروز از بیانات شمس استخراج کنم، همین هنر خوب شنیدن یکی از درسهایی است که شمس به ما، مولانا و همدورههای خودش و تا امروز تکرار میکند. اینکه ما مدام در حال گفتن، اظهار نظر کردن، پاسخ دادن و موضع گرفتن هستیم، اما آیا خوب شنیدهایم؟ آیا هنگام شنیدن، سخن را حلاجی کردهایم؟
و یکی دیگر از آموزهها این است که شمس با زندگی از سر عادت مخالف بود. او در زندگی عملی خود و نیز در گفتههایش نشان داد که با زندگی مبتنی بر عادت و حتی زندگی که فقط توسط دیگران تأیید شده باشد، یعنی زندگی که دیگران دوست دارند از تو ببینند، مخالف است. عبارتهای زیادی در اینباره دارد.
البته باید توجه داشت که برخی از عبارتها اگر از سیاق و زمینه خود بیرون کشیده شوند، ممکن است معنای دیگری پیدا کنند. اما روشن است که چه میگوید. به این عبارت دقت کنیم: «مردمان به نفاق خوشدل میشوند و به راستی غمگین. با مردمان به نفاق میباید زیست تا در میان ایشان با خوشی باشی. همین که راستی آغاز کردی، به کوه و بیابان برون میباید رفت، که میان خلق راه نیست.»
این عبارت را باید در سیاق خود دید. بحث عرفانی او این است که اگر بنا باشد فقط با آنچه اجتماع از تو میخواهد زندگی کنی، یعنی از صداقت دور شوی، تا آخر عمر باید به همین شکل ادامه دهی. گویی جامعه دستکم در روزگار او، حقیقت و حقیقتبودن را تشویق نمیکند، بلکه مناسب بودن با طبع جمع را تشویق میکند.
یکی از پیامهایی که از اینگونه عبارتها میتوان استخراج کرد این است که اگر تمام زندگی خود را برای گرفتن تأیید دیگران صرف کنی و زندگیات را براساس خواست آنان تنظیم کنی، از مسیر راستی و صداقت دور افتادهای.

نظر دهید